گذشته آمد و زنگ خانه ی مان را زد
آغوشت را باز کردی و لباس پوشیدی
کفش هایم را برداشتم تا فرار...
اما دیر شده بود
گذشته نمیدانست من و تو چه نسبتی باهم داریم
خودش را نشان داد و اتاق لبریز از خاطرات شد
زنی برایت گریست
مردی به پایم افتاد
مشت
مشت
رو شدیم
اما
من و تو بر سرش ریخنیم تو
تو پاهایش را گرفتی من دستهایش را
و باهم گذشته را به ذهن بن بست کوچه انداختیم
بی آنکه بدانیم
عابران گرسنه ی این شهر
به ته مانده های قاب های خالی هم رحم نمی کنند
حالا استاده ایم رو به روی هم چشم در چشم
پلک هایمان را بر قضاوت میبندیم
بگذار گذشته
هرچه که می خواهد زنگ بزند
من و تو درحال خوابیده ایم
در اکنون آغوش هم
از سر بی حوصله گی...
ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال میکنید
برچسب: گذشته,
نویسنده:
بازدید: 29