-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 12:00
ما که در سایه خورشید معذب بودیم چشممان کور گرفتار همین شب بودیم
غزل قدیمی
-
تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 18:57
روحیه ای دیوانه و پر دردسر دارم قدر تمام زندگی قدرخطر دارم از خانه بیرون میزنم در راه میفهمماز غربت این خانه و کوچه خبر دارم از ارتفاعت میپرم بی مکث و کوتاه اینبار ثابت میکنم من بال و پر دارم باور نداری زندگی انگیزه میخواهد ؟حالا که ا
سلام
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:27
من بعد سه سال باز اومدم بنویسم حتی نمیدونم چه خبره یادش بخیر زمانی که اینجا واسه خودش رونقی داشت اواخر هشتاد بود که اومدم خیلیا از اوایل هشتاد مینوشتن ما هیچ ما نگاه میخوام از این بعد بنویسم حتی اگر کسی نخونه من هیچ وقت حتی به انتشار کتاب فکر نکردم ولی .نوشتن تو وبلاگ و خیلی دوست دارم اون وق...
شعر
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:27
امشب غمی میجوشد از هر گوشه ی جان با من تمام غصه ها سر در گریبان جای صدای تو سکوت مرگ باری در رخوت این جسم عاصی کرده عصیان امشب امید و آرزو از من گریزان حتی نمانده بر شروعی تازه ایمان تکثیر خواهد شد غمی اینگونه جاری ازچشم های خیس هر انسان به انسانباور ندارم آخرش این گونه باشد بغضی بگیرد گردن من را ...
بداهه
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 17:16
پاییز میرسد که میان اذان او با برگ های رنگ پریده وضو کنم ناباورانه کلبه ی احزان بسازم و پیراهن عزیز تو را باز بو کنم باید کلافِ شال تو را در بیاورم هی رج به رج ببافم و هی آرزو کنم وقت شنیدن دو نفر د
دیدی ؟!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:36
وبلاگ دیدی کلمه هنوز یک ماه تا تخلیه وقت داری،مدام از بنگاه املاک آدم میفرستند؟ وبلاگ دیدی کلمه مجبوری در را باز کنی تا بیایند ببینند میشود جای تو را پر کنند يا نه؟ وبلاگ دیدی کلمه به همه جا سرک میکشند؟حتی اتاقی که عطر آغوش هنوز از آن جا نرفته؟ تو که وبلاگ دیدی کلمه چقدر سخت استخب کمی مدارا کناینقدر...
چند ساله
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
چن ساله یه مادر خسته ستوی چشمای مات و دلمردم یه زن ساده که نمیدونه چی سرخنده هاش آوردم مادر قانعی که چن ساله زندگی میکنه توی سختیروی پنجش بلند میشه اما باز کوتاهه واسه خوشبختیبیست و چندین بهار عمر من وتوی تنهایی جشن میگیره مثل شمعای کیک میسوزه مثل شمعای کیک میمیره آزو های سادش و هر روز با لباسای رنگ...
تولد
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
از خواب بیدار شد و یه راست سراغ آینه رفت و از دیدن چند جوش جدید در صورتش ناراحت شد و با خودش گفت ینی نمیشد امروز فقط امروز و جوش نزنم ؟؟؟ با موچین کمی زیر ابرو هاش و تمییز کرد و رفت دست و صورتش و شست و صبحانه شو خورد یه دوش آب گرم گرفت و بعد آب و سرد کرد یه جیغ کشید و حسابی سر حال اومد وقتی که بیرون...
حال گذشته
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
گذشته آمد و زنگ خانه ی مان را زد آغوشت را باز کردی و لباس پوشیدی کفش هایم را برداشتم تا فرار...اما دیر شده بود گذشته نمیدانست من و تو چه نسبتی باهم داریم خودش را نشان داد و اتاق لبریز از خاطرات شد زنی برایت گریست مردی به پایم افتاد مشت مشت رو شدیم اما من و تو بر سرش ریخنیم تو تو پاهایش را گرفتی من د...
پس از سه سال سلام
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
سلام چقدر خوشحالم که بعد سه سال تونستم اینجا رو احیا کنم البته با کلی زحمت و فکر کردن و مکافات چه حس غریبی داره یه چیزی که سالها پیش مال تو بوده رو بعد چند سال دوباره پیداش کنی و ببینیش و دلت بخواد باز داشته باشیش چه خاطراتی زنده میشه برات چه تاریخ هایی جلوی چشات تکرار میشه چقدر حرف نگفته چقدر بغض چ...
یادش بخیر
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:07
غرفه ای داشتیم به وسعت دنیا و با هم لبخند های عاشقانه میفروختیم به عابران غم زده ی شهر بهار بود و شاخه های جوان شکوفه های شرمگین بهار بود و فصل مرغ عشق های از تنهایی در آمده تو مرا دیدی برق بهاری چشم هایم را ستودی شوق بهاری دستهایم را گرفتی ما مانده بودیم و خو شبختی نامتناهی دل زود باور ما مانده بود...
چند ساله
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:44
چن ساله یه مادر خسته س توی چشمای مات و دلمردم یه زن ساده که نمیدونه چی سرخنده هاش آوردم مادر قانعی که چن ساله زندگی میکنه توی سختی روی پنجش بلند میشه اما باز کوتاهه واسه خوشبختی بیست و چندین بهار عمر من و توی تنهایی جشن میگیره مثل شمعای کیک میسوزه مثل شمعای کیک میمیره آزو های سادش و هر روز با لباسای...
تولد
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:47
از خواب بیدار شد و یه راست سراغ آینه رفت و از دیدن چند جوش جدید در صورتش ناراحت شد و با خودش گفت ینی نمیشد امروز فقط امروز و جوش نزنم ؟؟؟ با موچین کمی زیر ابرو هاش و تمییز کرد و رفت دست و صورتش و شست و صبحانه شو خورد یه دوش آب گرم گرفت و بعد آب و سرد کرد یه جیغ کشید و حسابی سر حال اومد وقتی که بیرون...
حال گذشته
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:47
گذشته آمد و زنگ خانه ی مان را زد آغوشت را باز کردی و لباس پوشیدی کفش هایم را برداشتم تا فرار...اما دیر شده بود گذشته نمیدانست من و تو چه نسبتی باهم داریم خودش را نشان داد و اتاق لبریز از خاطرات شد زنی برایت گریست مردی به پایم افتاد مشت مشت رو شدیم اما من و تو بر سرش ریخنیم تو تو پاهایش را گرفتی من د...
پس از سه سال سلام
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:47
سلام چقدر خوشحالم که بعد سه سال تونستم اینجا رو احیا کنم البته با کلی زحمت و فکر کردن و مکافات چه حس غریبی داره یه چیزی که سالها پیش مال تو بوده رو بعد چند سال دوباره پیداش کنی و ببینیش و دلت بخواد باز داشته باشیش چه خاطراتی زنده میشه برات چه تاریخ هایی جلوی چشات تکرار میشه چقدر حرف نگفته چقدر بغض چ...
یادم هست ،یادت نیست؟؟
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:47
خود را به کدام راه بزنم که در انتها تو نه ایستاده نه نشسته نه بریده نه دوخته که نباشی و دیر رسیده باشم که کار به گریه و دلتنگی نکشیده باشد باشد بس است این اراجیف راستش را بخواهی دلخوری من پیشینه ای دیرینه ست یادت می اید پشت شمشاد ها ان ترس و اضطراب یادت می اید ما تنها دو غنچه داشتیم و کلی خجالت بعد ...
یادش بخیر
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:47
غرفه ای داشتیم به وسعت دنیا و با هم لبخند های عاشقانه میفروختیم به عابران غم زده ی شهر بهار بود و شاخه های جوان شکوفه های شرمگین بهار بود و فصل مرغ عشق های از تنهایی در آمده تو مرا دیدی برق بهاری چشم هایم را ستودی شوق بهاری دستهایم را گرفتی ما مانده بودیم و خو شبختی نامتناهی دل زود باور ما مانده بود...