چن ساله یه مادر خسته س
توی چشمای مات و دلمردم
یه زن ساده که نمیدونه
چی سرخنده هاش آوردم
مادر قانعی که چن ساله
زندگی میکنه توی سختی
روی پنجش بلند میشه اما
باز کوتاهه واسه خوشبختی
بیست و چندین بهار عمر من و
توی تنهایی جشن میگیره
مثل شمعای کیک میسوزه
مثل شمعای کیک میمیره
آزو های سادش و هر روز
با لباسای رنگی میشوره
بند رخت حیاط خلوتشون
از مسیر بادها دوره
هی اتو میزنه لباسا و
آرزو های آب رفتشو باهم
سوزن کندشم نمیدوزه
درزهایی که واشده تو غم
چند ساله که خوب میدونه
وارث چشم دختری خسته اس
بیست و چندین بهاره تو فکرم
مادری ام که دستهاش بسته س
پ.ن
همه میپرسند :
حالت چه طور است؟؟؟؟؟
اما کسی یکبار هم نپرسید
بالت.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟