با برگ های رنگ پریده وضو کنم
ناباورانه کلبه ی احزان بسازم و
پیراهن عزیز تو را باز بو کنم
باید کلافِ شال تو را در بیاورم
هی رج به رج ببافم و هی آرزو کنم
وقت شنیدن دو نفر در صدای برگ
برگردم و به خاطرات قدیمی رجو کنم
او زود میرسد که به رسم همیشگی
در باره ی تو با همه گفت و گو کنم
عکس تو را بغل کنم و در تمام شهر
از چشم عابران خبری جست و جو کنم
او آمده به رخ بکشاند که نیستی
او آمده به تندی رگبار خو کنم
دلشوره ها امید مرا غرق کرده اند
باید که صبر و حوصله ام را رفو کنم
پاییز میرسد که خودم را از این به بعد
با نوع دیگری از خود رو به رو کنم
#سحر لطیفیان.
# بداهه
از سر بی حوصله گی...ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17