غرفه ای داشتیم به وسعت دنیا
و با هم لبخند های عاشقانه میفروختیم به عابران غم زده ی شهر
بهار بود و
شاخه های جوان
شکوفه های شرمگین
بهار بود و فصل مرغ عشق های از تنهایی در آمده
تو
مرا دیدی
برق بهاری چشم هایم را ستودی
شوق بهاری دستهایم را گرفتی
ما مانده بودیم و خو شبختی نامتناهی دل زود باور
ما مانده بودیم و من
ولی من
ولی باز هم من
که برگ
برگ
مینوشتم دوستت دارم
و میریختم به پای خش خش گامهای بلندت
تو خزان مرا نفهمیدی
و به شاخه های لخت احساسم دست میکشیدی
در سرت پر بود از فکر های ممنوعه
عاشق رنگ های متنوع خزان بودی
و گلهای خوشبوی همسایه
و چترهای زیبای زرد و قرمز و نارنجی
رنگین کمانی شده بودی درست وسط باران های یکریز پاییزی ام
یک غروب پاییز ی
تمام برگ هایم را جمع کردم و با چسب
به شاخه های سرما زده ام چسباندم و چمدان بستم
اما زمستان بیرحمی بود
با برگ های مرده مگر گرمم میشد ؟!
زمستان با گرمای آغوشت کودتا کرده بود
انقلابی مخملی و گرم
نتوانستم جلوی خواب عمیقم را بگیرم
به خواب زمستانی آغوش سردت رفتم
یک فصل بیهوشی در رویا
چه فصل عروسی بود
آه که چه فصل عروسی شده بودم
کاش هیچ وقت آب نمیشد یخ های قطبی آغوشت
ولی تمام رویاها زود گذرند
جوانه ها در آمدند و شکوفه های صورتی
که دیگر شبیهم نبود
بهاری که برای مرغ عشق های بی جفت
فصل مهمی نیست .
سحر لطیفیان
تیر 95
از سر بی حوصله گی...
ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال میکنید
برچسب: یادش بخیر,یادش بخیر به انگلیسی,یادش بخیر بچه که بودیم,یادش بخیر اون وختا,یادش بخیر خان باباجون,یادش بخیر بچگیا,یادش بخیر اون وقتا,یادش بخیر دوران مدرسه,یادش بخیر کودکی,یادش بخیر مدرسه, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 21:47